مدیریت خدمات بهداشتی ودرمانی

آشنایی با رشته مدیریت خدمات بهداشتی ودرمانی وتازه ترین اخبار ومقالات پژوهشی

لطیفه های مدیریتی

چند روز در سال كار مي كني؟
متن كامل لطيفه

يك مرد پس از 2 سال خدمت پي برد كه ترفيع نمي گيرد، انتقال نمي يابد، حقوقش افزايش نمي يابد، تشويق نمي شود. بنابراين او تصميم گرفت كه پيش مدير منابع انساني برود. مدير با لبخند او را دعوت به نشستن و شنيدن يك نصيحت كرد: «از تو به خاطر 1 يا 2 روز كاري كه تو واقعاً انجام مي دهي، تقدير نمي شود.»

مرد از شنيدن آن جمله شگفت زده شد اما مدير شروع به توضيح نمود.

مدير : يك سال چند روز دارد؟

مرد: 365 روز، بعضي مواقع 366.

مدير: يك روز چند ساعت است؟

مرد: 24 ساعت

مدير: تو چند ساعت در روز كار مي كني؟

مرد: از 10صبح تا 6 بعدازظهر؛ 8 ساعت در روز.

مدير: بنابراين تو چه كسري از روز را كار مي كني؟

مرد: 3/1

مدير: خوبت باشه!! 3/1 از 366 چند روز مي شود؟

مرد: 122 روز.

مدير: آيا تو تعطيلات آخر هفته را كار مي كني؟

مرد: نه آقا.

مدير: در يك سال چند روز تعطيلات آخر هفته وجود دارد؟

مرد: 52 روز شنبه و 52 روز يكشنبه، برابر با 104 روز.

مدير: متشكرم. اگر تو 104 روز را از 122 روز كم كني، چند روز باقي مي ماند؟

مرد:18 روز.

مدير: من به تو اجازه مي دهم كه در تا 2 هفته در سال از مرخصي استعلاجي استفاده كني .حال اگر 14 روز از 18 روز كم كني ، چند روز باقي مي ماند؟

مرد: 4 روز.

مدير: آيا تو در روز جمهوري (يكي از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟

مرد: نه آقا.

مدير: آيا تو در روز استقلال (يكي ديگر از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟

مرد: نه آقا.

مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟

مرد: 2 روز آقا.

مدير: آيا تو در روز اول سال به سر كار مي روي؟

مرد: نه آقا.

مدير :بنابراين چند روز باقي مي ماند؟

مرد: 1روز آقا.

مدير: آيا تو در روز كريسمس كار مي كني؟

مرد: نه آقا.

مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟

مرد: هيچي آقا.

مدير: پس تو چه ادعايي داري؟

مرد: !!!

نتيجه اخلاقي: هرگز از مديريت منابع انساني كمك نخواهيد.

مديريت منابع انساني = HR يعني High Risk = ريسك بالا

_کلید واژه_________________________________________

مغلطه اين گفتگو در كجاست؟

روزهاي كاري ؛ تعطيلات رسمي ؛ بهره وري كار ؛ مرخصي استعلاجي ؛ مرخصي استحقاقي ؛ محاسبه حقوق و دستمزد ؛ مدير منابع انساني

عنوان اول رئيس
متن كامل لطيفه

يك روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند. يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه.

جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم. منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام كه توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه.

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني خنك داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه.

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه. مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينكه هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه.

كليدواژه رئيس ؛ كارمند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:25  توسط سید مسعود موسوی  | 

ويروس کشون

ويروس کشون

ويروس آنفلوآنزا از غفلت نگهبان‌هاي ورودي سوء‌استفاده کرده و با کل ايل و تبارش به يك مجتمع مسكوني نفوذ کرده. مغز، طي نشستي اضطراري بقيه اعضاي مجمع‌الجوارح را دور هم جمع کرده تا هم‌فکري کنند…

مغز: بايد بفهميم کي بي‌احتياطي کرده و باعث ورود ويروس شده؟ چندبار بگويم هر غريبه‌اي را به داخل راه ندهيد؟ از شدت عصبانيت چنان داغ کرده‌ام که شر شر دارم عرق مي‌ريزم!

پوست: من که موقع آمدن ويروس رفته بودم اپي‌ليدي و خبر ندارم کي او را راه داده. تازه موقعي که رفتم تمام در و پنجره‏هايم را بسته بودم. به نظر من تقصير بيني است. از وقتي عمل کرده، «سر به هوا» شده.

بيني: چرا تهمت مي‌زني؟ مرا بگو که توي اين سرما رفته بودم بيرون تا آشغال‌ها را دم در بگذارم. حالا که اين طور است تمام دريچه‌هاي ورودي و خروجي‌ام را كيپ مي‌كنم.

غدد لنفاوي: نه نبند. من از بس آشغال خورده‌ام حالم بد شده. لااقل در را کمي باز بگذار، دارم بالا مي‌آورم.

ريه:‌ اي لعنت بر پدر و مادر کسي که در اين مکان آشغال بريزد! مُردم از بس با اکسپکتورانت اينجا را شستم.

بصل‌النخاع: لطفا با اين حرف‌ها روي اعصاب من راه نرويد. الان به همه جا اس‌ام‌اس مي‌زنم که شما خطر ويروس را جدي نگرفته‌ايد و به جاي هم‌فکري داريد با هم بحث مي‌کنيد.

عصب: عموجان! براي اينكه تنبيه شوند سنسورهاي درد را فعال كنم؟

هر دو كليه با هم: نه، عصب! خيلي خطرناکه عصب!

جگر: از دست من فعلا کمکي بر نمي‏آيد. با اجازه مي‌خواهم بروم.

پروستات: كجا جيگر؟!

گلبول سفيد: براي مبارزه با بافت‌هاي آسيب ديده، به کمک‌هاي نقدي و جنسي احتياج داريم.

صفرا: باز بايد سرِ کيسه را شل کنم؟

روده: اين بحث‌ها را کنار بگذاريد. ويروس دنبال ايجاد تفرقه و همين اختلاف‌هاست. ببينم، اينجا کسي مسواک يا خلال دندان ندارد؟ فکر بد نکنيد، مي‌ترسم ويروس لاي يکي از پرزهايم مخفي شده باشد.

معده: مسواک نه، ولي دهان‌شويه مخصوص دارم. آدرسش را بده تا بريزم آنجا.

روده: روده بزرگ، بعد از کوچه اول، سمت چپ، بالاتر از کبابي، نبش ساندويچي، سر پيچ!… آخ سوختم. اين مثلا دهان‌شويه بود؟

ريه: يکي به بيني بگويد دريچه‌ها را باز کند. مُرديم از کمبود اکسيژن.

مغز: اينجا راديو پيام! در كليه رگ‌ها و شاهرگ‌ها به علت سهميه‌بندي اكسي‍‍‍ژن و كمبود سوخت،‌ شاهد ترافيك سنگين گلبول‌هاي قرمز هستيم. در محور بزرگراه آئورت هم گلبول‌هاي قرمز پشت ترافيك مانده‌اند. ماموران راهداري و پليس راه در حال باز كردن محور حلق و دهان و رساندن اكسيژن هستند.

گلبول سفيد: من دنبال ويروس کُش جديدم. کسي ندارد؟ ويروس، آپديت شده و آنتي ويروسي كه نصب كرده‌ام جواب نمي‌دهد. اگر دهان همين‌طوري باز شود، ممكن است بقيه جاها هم ويروسي شوند.

پوست: آخ! يک موشک الان به پشتم اصابت کرد و سوراخ شدم.

بيني: چه بوي الکلي مي‌آيد! با اينکه دريچه‌هايم را بسته‌ام اما بويش تابلو است.

قلب: واي نکند ويروس براي اينکه «مخ»‌مان را بزند، با خودش الکل آورده؟ آهاي مخچه! مراقب باش.

عصب: باز تودچار استرس شدي و ضربانت بالاتر رفت؟ يک دقيقه آن تلمبه‌ات را بگذار زمين و استراحت کن؛ نترس. بوي الکل به خاطر آمپول است. با خودش ويروس‌کش جديد آورده.

ويروس: ‌اي گلبول سفيد، ‌‌اي بچه سوسول، ‌‌اي دوپينگي، ‌اي تزريقي! ‌زورت به بچه‌هام رسيده؟ اگر راست مي‌گويي بدون تزريق مي‌آمدي مبارزه.

غدد لنفاوي: تقصير خودت است كه هرجا مي‌روي مهماني، ماشين جوجه‌كشي راه مي‌اندازي و خودت را تكثير مي‌كني؛ اينجا مجتمع مسكوني است، حرمسرا كه نيست!

ويروس: غلط كردم. راستش اينها بچه‌هاي واقعي‌ام نيستند. همه‏شان كپي‌هاي غيرمجازند! به من كاري نداشته باشيد، خودم توقيف‌شان مي‌كنم.

لنفوسيت: ديگر دير شده. من مامورم و معذور.

ويروس ضعيف و ضعيف‌تر شده و ديگر نمي‌تواند خود را تكثير كند.

گلبول سفيد: حالت جا آمد آقا ويروس؟ البته بهتر است بگويم «آغا» ويروس!

ويروس: من الان كارم تمام است اما قول مي‌دهم كه دوباره برگردم. مرا از در بيندازيد بيرون،‌ از پنجره وارد مي‌شوم.

روده: زياد داري حرف مي‌زني. سوار شو مي‌خوام بيندازمت بيرون بچه‏پررو. رو كه نيست، ‌سنگ مثانه است!

مثانه: چرا به من توهين مي‌کني؟ من اگر سنگ داشتم كه خودم مي‌زدم توي سر اين ويروس، نه اينکه مثل کليه بروم با سنگ‌هايم گردن‌بند مجلسي درست کنم!

در حالي كه همه به اين حرف مي‌خندند، روده ويروس را اخراج مي‌كند و دست‌هايش را با آب مي‌شويد! مغز از همه تشكر مي‌كند و موضوع جلسه آينده را تعيين مي‌كند:

«هم‌فكري درباره مشكل عاشق شدنِ قلب!»

با تشکر از مهرداد صدقی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:25  توسط سید مسعود موسوی  | 

لطیفه مدیریتی

عنوان

اداره، دوستت دارم
متن كامل لطيفه

اداره را دوست دارم چون جايي است كه بعد از خستگي روزانه ناشي از امور زندگي مي‌توانم در آنجا استراحت كنم.

كليدواژه اداره؛ محل كار؛ بهره‌وري؛ كارايي؛ اثربخشي
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:28  توسط سید مسعود موسوی  | 

لطیفه های مدیریتی

لطیفه (جوک)/لطیفه های مدیریتی

اولی: ما یه رئیس داریم كه بسیار مسلط هست. اون می‏تونه یك ساعت در مورد یك موضوع صحبت كنه.
دومی: این كه چیزی نیست، ما یه رئیس داریم كه شیش ساعت سخنرانی می‏كنه، بدون اینكه موضوعی وجود داشته باشه.

لطیفه (جوک)/لطیفه های مدیریتی

به بیل گیتس میگن سرمایه اولیت چقدره؟
میگه: الان رو می گی! یا... الانو!!!!

لطیفه (جوک)/لطیفه های مدیریتی

رئیس باهوش + کارمند باهوش = سود

رئیس باهوش + کارمند خنگ = تولید

رئیس خنگ + کارمند باهوش = پیشرفت و ترقی

رئیس خنگ + کارمند خنگ = وقت اضافه در سر کار

لطیفه (جوک)/لطیفه های مدیریتی

یه مرد احمق به یه زن میگه ساکت باش اما یک مرد دانا به یه زن میگه نمی دونی وقتی لبهات بسته اند چقدر خوشکل میشی

لطیفه (جوک)/لطیفه های مدیریتی

آن بخش از يک سيستم را که می توان با چکش خرد کرد، سخت‌افزار
 و آن قسمت را که فقط می ‌توان به آن فحش داد ، نرم‌افزار می ‌گويند !

لطیفه (جوک)/لطیفه های مدیریتی

- نمي دونم چطور از شما تشكر كنم كه تلافي محبت شما باشه؟
- اين موضوع رو فنيقي ها بااختراعي كه كردند، حل كرده اند.
- مگه فنيقي ها چي اختراع كردند؟
- پول!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 16:17  توسط سید مسعود موسوی  |